تا عاشوراي حسيني چهل شب باقي است
اللّهم ارزقني حج بيتك الحرام في عامي هذا و في كل عام
حال عزيزان از عدم استجابت گرفته شد؟
ما که در دل هواي حج داريم
از خدا خواهش فرج داريم
گر نشد حج نصيب ما غم نيست
حرم ثامن الحجج داريم
در اين ايام چهل روزه فکري به حال خويشتن کن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:39  توسط جامانده از قافله شهدا
|
عاقد: خدا
شاهد: رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله)
دفتر: لوح محفوظ
مکان:عرش
عروس: کوثر (سلاماللهعلیها)
داماد: حیدر (سلاماللهعلیه)

سالروز ازدواج آسمانیشان مبارکباد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:33  توسط جامانده از قافله شهدا
|
شهيد حسين علي ابوالقاسمي
در سال 1323 در نجف آباد اصفهان متولد شد. از همان آغاز کودکي فقر بر زندگيش سايه افکند لذا به ناچار در سنين کودکي مشغول به کار شد و پدر را در کار کشاورزي ياري رساند. در 15 سالگي در کارخانه ريسندگي و بافندگي نجفآباد فعاليتش را ادامه داد. در سال 1350 بعد از اتمام دورهي سربازي در شرکت ذوبآهن اصفهان استخدام شد و به مدت 5 سال تلاش کرد تا توانست قرائت قرآن و خواندن و نوشتن را بياموزد.در زمان اوجگيري انقلاب به موج خروشان مبارزان پيوست و بارها....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:10  توسط جامانده از قافله شهدا
|
قسمتی از وصیتنامه شهید ابوالقاسم حجتی
«به پيام هاي امام امت(ولايت فقيه)چونکه پيام دهنده حقيقي اوست گوش داده و دستورات آن را عمل کنيد و خداي نکرده نگوئيد،ديگر گوش دادن به پيام هاي امام و رهبر، زمانش گذشته، هر چه داريد يکبار هم که مي شود پيامها را گوش داده و ببينيد که چه مي گويد و چه مسئوليتي در آن لحظه به دوش شما مي گذارد که بايدعمل کنيد وگرنه در روز قيامت مسئول هستيد..»
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:35  توسط جامانده از قافله شهدا
|
مجلای نور خدا...
ما ابوالقاسم حجتي را آخرين بار قبل از عمليات والفجر 4 ديده بوديم . آن روزها جهاد سازندگي نجف آباد عهده دار ساختن يكي از تأسيسات امنيتي بود كه در عمليات نقشي عهده داشت . ابوالقاسم حجتي مسئول مهندسي – رزمي جهاد سازندگي نجف آباد بود و از همان آغاز ، همة حيات خويش را عاشقانه در جبهه ها قرباني كرده بود . با شهادت ابوالقاسم تعداد شهداي خانوادة حجتي ها به پنج تن رسيد ، اگر كسي مي پندارد كه آنها از جنگ خسته شده اند بداند كه اشتباه مي كند . در انتهاي يكي از كوچه هاي صميمي شهر نجف اباد خانه اي است كه برفراز آن فرشته هاي خدا ، بال در بال ، چتري از رحمـت خـاص كشيـده انـد ، چـراكه آن خانـه مجـلاي نور خداست و در آسمان عشق چون شعراي يماني مي درخشد .
سيد مرتضي آويني
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:4  توسط جامانده از قافله شهدا
|
كار بايد اصولي باشه !
مشغول ساخت سنگر بوديم . قرار بود فقط چند روز آنجا بمانيم و بعد به جاي ديگري نقل مكان كنيم ؛ لذا سنگر موقت و با عجله می ساختيم . شهيد جعفر يزداني متوجه شد كه يكي از گوني ها مقداري كج است جلو آمده آن را صاف و محكم كار گذاشت . به او گفتم : حاجي نمي خواهد خيلي سفت و صاف كار بگذاري فقط چند روز اينجا هستيم او گفت : كار بايد با بركت و اصولي باشد چه يك روز بخواهيم بمانيم چه يكسال ، وظيفه را بايد درست انجام داد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:47  توسط جامانده از قافله شهدا
|
از بسیجی ها بپرسید...
در جبهه رقابیه یک اکیپ از صدا و سیما جهت تهیه گزارش آمده بودند . با یک بسیجی مصاحبه کردند و از او پرسیدند : آرزوی تو چیست ؟آن بسیجی گفت :"آرزویم این است که در عملیات بی سیم چی شاهمرادي باشم". آنها گفتند این...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:44  توسط جامانده از قافله شهدا
|
"مسافر فتح المبین"
در کودکی زیاد سختی کشیده بود ولی هیچ کدام به بزرگی و تلخی از دست دادن پدر نبود ، مجبور بود به سختی کار کند ؛ با ظرافت خاصی درباره آن روزها می گفت : « آن قدر با دست هایم سطل گل برده بودم که دست هایم از پاهایم درازتر شده بود »
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:41  توسط جامانده از قافله شهدا
|
سد آب با دست!!!
در خط پدافندی جنوب ، نیمه شب ، شهید علی ایمانیان جهت خواندن نماز شب از سنگر خارج شد تا وضو بگیرد صدای ریزش آب توجه او را جلب کرد . دید منبع آب بر اثر اصابت ترکش سوارخ شده و اگر جلو آب گرفته نشود فردا بچه ها در خط با مشکل مواجه می شوند . چون سوراخ بزرگ بود نتوانست با چیزی جلو آن را بگیرد ناچار با کف دست جلو هدر رفتن آب را گرفت او آن شب حدود سه ساعت در هوای سرد با کف دست مانع از ریزش آب شد تا اینکه صبح برای نماز که همه بیدار شدند کمک کرده تانکر آب ترمیم شد .
نقل از حسن مصدق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:33  توسط جامانده از قافله شهدا
|
عاشق بی قرار...
پدرش در خواب دیده بود ، حضرت امام آمده اند نجف آباد ، در بازار و قدم می زنند ، حضرت امام درخواب به ایشـان کیـف جیـبی ای می دهنـد و دو کیـف جییبی از ایشان می گیرند ، خواب را برای کسی تعریف نمی کنند تا....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:29  توسط جامانده از قافله شهدا
|